+ نوشته شده در سه شنبه
1386/11/16ساعت 23:45  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/11/03ساعت 2:33  توسط ارسلان
|
سلام به همه دوستان عزیزم
امروز نیامدم مطلب یا یه قطعه شعر بنویسم و برم...امروز آمدم که
امروز آمدم که بزای همیشه با شما دوستای عزیز و گلم خداحافظی کنم
بله!!! وبلاگ حرفهای یک دل امروز تعطیل میشه و شاید دیگه هیچ وقت آپ نشه... زندگی من در این چند وقت دستخوش تغییرات بسیاری قرار گرفت..خوب و بد...تلخ و شیرین... بالاخره زندگی فراز و نشیب داره...
حالا هم تقریبا زندگیم داره متحول میشه...با ورود یه نفر!!! از همه شما که توی این مدت کوتاه به من کمک کردین و به من در هرچه بهتر شدن این وبلاگ کمک کردید ممنونم...حالا همه دوستامو معرفی میکنم ( به ترتیب صمیمیت) :
۱-آبجی پریسای مهربونم که واقعا مثل خواهر خودم دوسش داشتم و دارم و خواهم داشت و امیدوارم مشکلاتش هرچه زودتر حل بشه

۲-آبجی مریم گلم که اونم واقعا مثل خواهر خودمه و خیلی بهم کمک کرد و امیدوارم هرجا که هست موفق باشه.
۳-داداش صادق عزیزم که خودش میدونه چقدر گله


۴-لاله عزیز که یکی از قدیمی ترین و بهترین دوستای من هست 
۵-زهرا سادات عزیز که یه جورایی میشه خواهر گلم


۶-آنا جون که واقعا یکی از بهترین دوستای من بود

۷-غزاله عزیز که فکر میکنم جزو اولین بازدید کننده های این وب بود

۸-مجید جونم که تقریبا میشه گفت یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستهای من، توی تموم زندگیم بوده و هست


و بقیه دوستانم که عبارتند از : حدیث عزیز ، امید گلم ، پریسای عزیز(البته با آبجی پریسا فرق می کنه) ، سحر عزیز ، صدف عزیز ، شیوای گل ، داداش سعید گلم ، فرشید عزیز و تینای عزیز که از همشون تشکر میکنم که تو این مدت کوتاه به من سر میزدن و با نظرات قشنگشون این وبلاگ رو زیباتر جلوه می دادند...
با تشکر از بازدید شما(ارسلان)
خداحافظ
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/08/25ساعت 23:53  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در جمعه
1385/07/14ساعت 0:23  توسط ارسلان
|
تا بیاموزم که برای امروز زندگی کنم
دریابم که باید بپذیرم هر آنچه
را که در کف اختیارم نمی توانم
و همه چیز را این همه جدی نگیرم
خداوندا یاری ام ده
تا جسارت و امید را فرو نگذارم
و تردید را نگذارم
که مرا دلسرد کند
از انجام آنچه در دل دارم
خداوندا یاری ام ده
تا بیاد داشته باشم
که جهان نیازمند
لبخندی هر چه بیشتر است
یادم باشد که سهم خود را ادا کنم
خداوندا یاری ام ده
تا در همه کس
از آنچه دارند بهترینش را بیابم
و به نقش ظاهر خویش
زیبایی درونشان را به آنان بنمایم
خداوندا یاری ام ده
تا به خاطر نگه دارم که
بی دوست و بی معشوق
زندگی هیچ است
و سپاس آن بدارم که
با او همه چیز تواند شد
خداوندا یاری ام ده
تا دریابم که
وسعت زندگی فرا روی من است
اما چنان عظیم
که یک لحظه اشتباه نباید کرد
خداوندا یاری ام ده
تا تلاش کنم
برای رسیدن به هدفهایم
و بدانم که بدست خواهند آمد
و به جانب رویاهایم دست آرم
با توان با تصمیم و با ایمان
و سر انجام یاری ام ده
تا بدانم که:
زندگی با من سازگار است
اگر من بکوشم که با آن سازگار باشم



+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/06/22ساعت 1:28  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/06/01ساعت 3:11  توسط ارسلان
|
سلام....میخواستم تا خوب نشدم برنگردم ولی دیدم اینجا بهترین جاست که میتونه منو سرگرم کنه و شاید حالمو بهتر بکنه



عشق كلامي از نور است ، كه دستي نوراني آن را بر برگي از نور نگاشته است مفهوم عشق نيز در سرنوشت من با تو هميشه با تو براي تو تقديم به تو



سردفـتـــر عــالـم معـاني عشق است
سر بيت قصيده جـوانــي عشق است
اي آنكه خـبر نــداري از عــالـم عشق
اين نكته بدان كه زندگاني عشق است



علت عاشق زعلت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست

مرا عهديست با جانان ، که تا جان در بدن دارم
هواداران کويش را ، چو جان خويشتن دارم



+ نوشته شده در شنبه
1385/05/28ساعت 0:34  توسط ارسلان
|
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم .
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت .
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم .
نميدانم چرا رفتي؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا کردم
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نميدانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟ ولي رفتي .
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت تمام بال هايش غرق در اندوه و غربت شد .
و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت .
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد .
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام, برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد .
و بعد از اين همه طوفان و وهم پرسش و ترديد، کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در اين راه و انتخاب آن ، خطا کردم
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است ،
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک قلب ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر نمي دانم چرا؟
شايد به رسم عادت پروانگي مان، باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
دعا كردم . . . .

+ نوشته شده در دوشنبه
1385/05/23ساعت 1:46  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/05/18ساعت 1:7  توسط ارسلان
|

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/05/18ساعت 1:1  توسط ارسلان
|

بدترين درد اين نيست که عشقت بميره
بدترين درد اين نيست که به اوني که دوستش داري نرسي
بدترين درد اين نيست که عشقت بهت نارو بزنه
بدترين درد اينم نيست که عاشق يکي باشي و اون ندونه
بدترين درد اين است يکي بميره . بعد از مرگش بفهمي که دوستت
داشته



مرگ داشت با زندگي درد و دل مي کرد بهش گفت: تو چرا واسه ي همه دوست داشتني هستي
و همه دوست دارن با تو باشن و من واسه ي هيچ کسي ارزش ندارم زندگي بهش گفت: چون تو
يک حقيقتي و من يک دروغ
+ نوشته شده در جمعه
1385/05/13ساعت 23:58  توسط ارسلان
|
درون کوچه قلبم ، چه غمگينانه مي پيچد.....صداي تو که ميگفتی ، به جز تو دل نميبندم
فريب وعده هايت را ندانستم ، ولي اکنون ....به ياده وعده هاي تو، به ياد گريه ميخندم
برو ديگر که دل از غم رها کردم....خداحافظ ، خداحافظ که ديگر بر نمي گردم ، که ديگربر نميگردم
..............................................................................................
تو بودي آسمان من، غمت همسايه قلبم....ولي خورشيد چشم تو به بام ديگري سر زد
قسم بر سوز پنهانم، تو را ديگر نميخواهم....که از باغ دو چشم تو پرستوي دلم پر زد
برو ديگر که دل از غم رها کردم....خداحافظ، خداحافظ که ديگر بر نمي گردم، که ديگر بر نمي گردم
.............................................................................................
درآن غمگين غروب سرد تو، ازشهرم سفرکردي...نگاهم درافقها مرد و من افسوس ميخوردم
شيار گونه هايم را، گل اشکم نوازش کرد......و من از تو جدا ماندم، ولي اي کاش ميمردم
برو ديگر که دل از غم رها کردم....خداحافظ، خداحافظ که ديگر بر نمي گردم، که ديگر بر نمي گردم




+ نوشته شده در سه شنبه
1385/05/10ساعت 1:21  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/05/10ساعت 1:13  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در شنبه
1385/05/07ساعت 2:28  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/05/03ساعت 1:32  توسط ارسلان
|
انا لله و انا اليه راجعون
متاسفانه طي خبر بسيار بدي که ديروز به من رسيد "کيان پرنيان" يکي از دوستان و همکاران وبلاگ نويس ما به لقاءالله پيوست....اين خبر را ديروز دز وبلاگ اين دوست عزيز مشاهده کردم....شادروان کيان پرنيان مردي بسيار مهربان و خوشدل بود و در ضمينه وبلاگ نويسي زبانزد بود.... ما هم خودمان را در غم از دست دادن اين دوست عزيز شريک ميدانيم و از خداوند متعال براي او طلب مغفرت مي کنيم..........روحش شاد و يادش گرامي باد



از دفترچه خاطرات او :" خدا همیشه برای من ثابت است ؛ قوی . مهربان . بخشنده و یکتا . این باور من است که خدا به من آموخته "
اینم وبلاگ زنده یاد کیان پرنیان:http://www.parniyan.blogfa.com
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/05/03ساعت 0:43  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در جمعه
1385/04/30ساعت 2:15  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/04/28ساعت 1:37  توسط ارسلان
|
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا ، يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن



عشق يعني عاشق بي زحمتي عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده در كويري چشمه اي جاري شده
عشق ، يك شقايق درميان دشت خار باورامكان بايك گل بهار
در خزاني برگ ريز و زرد و سخت عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن بي شمار افتادن و برخاستن
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/04/28ساعت 1:19  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/04/25ساعت 2:12  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/04/22ساعت 1:25  توسط ارسلان
|
با تشکر از دوستان عزیزم
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بين که از پاي تا سر بسوخت
اي چشم ز گريه سرخ، خواب از تو گريخت اي جان به لب آمده، تاب از تو گريخت با غم سر کن که شادي از کوي تو رفت با شب بنشين که آفتاب از تو گريخت
چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل عمرم...که جز مرگم نمي خواهم



کاش قلبم درد تنهايی نداشت ..
چهره ام هرگز پريشانی نداشت ..
برگ های آخر تقويم عشق ..
حرفی از يک روز بارانی نداشت



می دانم روزی از کوچه دل تنگی هایم گذر خواهی کرد
من آن روز کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد
تا بوی خوش آمدن یار همه را با خیر کند
و به انتظار دیرینه من پایان دهد
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/04/22ساعت 1:15  توسط ارسلان
|
گفتم: «بمان!» و نماندي
رفتي
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي
گفتم
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم ...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم
نوشتم، نوشتم ...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند !
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند
حالا
دوباره اين من و
اين تاريكي و
اين از پي كاغذ و قلم گشتن
گفتم : « - بمان!» و نماندي
اما به راستي
ستاره نياز و نوازش
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟
يغما گلرويی
وقتی که ، دستای باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچله ها ، خبر فصل بهارو می دادن ، عشق آوازو نداشت
دیگه آسمون براش ، فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز ، توی ابرا ، سوی جنگلای دور
دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/04/21ساعت 1:10  توسط ارسلان
|
دوستت دارم
اضطراب در نگاه من از شور عشق توست لرزش دستانم از انتظار ديدار توست احساس گرمم از حرارت نگاه توست تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست.... و حرف من اين است : " دوستت دارم
مرا بشناس
مرا بشناس ای با من غریبه،من اهل کوچه دلتنگی هستم
کمی پایین تر از کوچه احساس،کنار جاده یکرنگی هستم
مرا بشناس و با من همدم شو،برایم زندگی بی تو عذابه
دو راهی در کمین ماست،اری،طریق زندگی بر پیچ و تابه
مرا این سان که هستم ای غریبه بیا بشناس و با من اشنا شو
من از جنس سکوت یک بلورم،مرا بشناس یا بشکن و رها شو
مرا بشناس تا در قلب غربت،میان سینه صحرا نمیرم
مرا بشناس تا تنها نمانم،مرا بشناس تا تنها نمیرم
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/04/21ساعت 0:48  توسط ارسلان
|
خيلي وقتها توي تنهائيم با خيال با تو بودن شعر هاي خودم رو برات ميخوندم تو هم همييشه ميزدي زير خنده الان ميفهمم تنها براي خوشگذروني با من صحبت ميکردي من رو بگو چقدر خوش خيالم با اين که اين رو فهميدم اما بازم دلم نميياد تنهات بگذارم توي حسرت نفهميدن اين رو تو به من بفهمون چرا اينقدر من دنبال تو هستم اما تو منو ميسوزوني براي اخرين بار ميگم اي خدا کي ميشه برم تو سايه تو رو نبينمت هنوزم باورم نميشه اينجا هم منو ول نميکني 
دنيا به مثال کوزه اي زرين است اين آب کمي تلخ کمي شيرين است
از دوست جدا شدن چه سخت است اين بازي تلخ سرنوشت است
مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از برم مشتاق ديدارم هنوز
شمع سوزان توام اين کونه خاموشم نکن از کنارت ميروم اما فراموشم نکن

مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند 
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/04/20ساعت 1:13  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/04/20ساعت 1:11  توسط ارسلان
|
عصري است غريب و آسمان دلگير است
افسوس براي دل سپردن دير است
هر بار بهانه اي گرفتيم و گذشت
عيب از من و توست ، عشق بي تقصير است!
گويند خيال دلبران تخت تر است
آن يار که دلرباست خوشبخت تر است
هيهات مباد از کسي دل ببري
معشوق شدن ، ز عاشقي سخت تر است!
گفتم هوای خاطرم در یاد تو پر می زند گفتی برو من خسته ام یادم به تو سر می زند من تا سحر ماندم ولی گویا که در یادت نبود گفتی که راهت دور بود دل جای دیگر رفته بود
خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. ترا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن






+ نوشته شده در یکشنبه
1385/04/18ساعت 1:43  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در شنبه
1385/04/17ساعت 2:42  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در شنبه
1385/04/17ساعت 2:36  توسط ارسلان
|
+ نوشته شده در شنبه
1385/04/17ساعت 2:16  توسط ارسلان
|